تبليغاتX
کوچه وبلاگیها
شعر گونه های باغبون تنها
یه روزی روزگاری

یه باغبون بیکاری

رفته بودش با گاری

به دنبال یه کاری

شاید به شهر فرنگ

با آدمای مشنگ

شاید به یه جای دور

با رنگای جور وا جور

شایدم این نزدیکا

پیش همه ، هم پیکا !!!

ولی بازم اومد اون

با یه سبد پر از خون

خون گلای وحشی

که ریخته بود تو کشتی

همه شدن سرازیر

به رگهای مرد پیر

آهای آهای نقاره

حرف میزنه دوباره

یه باغبون تنها

اومده ، پس بهاره

 

گلای ناز و قشنگ

بازم باید بخندید

راه عشق و امیدُ

مبادا که ببندید 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 10:36  توسط باغبون تنها  |