|
|
|
|
|
غریبه
یک روز مینای کوچک
در راه مهد کودک می خواند و می گشت به خانه بر می گشت که دید از یک ماشین مهدی آمد به پایین به مینا جون گفت :((مینا! سوار بشو تو ماشین! ای دوست مهربانم ! شما را می رسانم!)) مینا گفتش با خنده: ((آی مهدی راننده! زود باش برو از این جا غریبه هستی با ما مامان مینا تو خونه تو گوش من می خونه: توی ماشین مهدی هر گز سوار نمی شی))! نوشته شده توسط مینا در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 17:28 |
مینا جان سلام
مرسی از 4 تا کامنتی که گذاشتی ![]() عزیز برادر , مامانت خوب گفته , آفرین که حرفشو گوش میدی ![]() تو ماشین مهدی و .... نقل و نبات خیرات نمی کنند فقط : حرفای عشقولانه که پشتوانه نداره اگر مینا سوار شه پشیمونی میاره ![]() اونوقت میگن داداشیت شاعر نیست ![]() ![]() داداش رضا دوشنبه 16 بهمن1385 ساعت: 10:17
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 13:21 توسط باغبون تنها
|
|
||